تبليغاتX
الهه مشرق زمين

 

 
...دو آکواریوم
...دو ماهی
...دو سوی شیشه
...من و تو...
*وب نوشت *
*صدرا شيمي*
*توحيد نامه*
*صداي بال فرشتگان*
*آفتاب شب*
*TOY*
*مجرم عشق*
*دزنوا*
*کهکشان صورتی*
*مهدی کینگ*
* فرما تو دزفیل*
*آرون شید*
*خلوت خلود*
*دزفول در یک نگاه*
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385


 

صفحه نخست  | آرشیو  |  درباره من  |  ایمیل من

 
وقتی حالت بدجور می گیره! 


سلام.همه خوبین؟و یه سلام مخصوص خدمت دو تا نخود نپزای عزیــــــــــــــــــــــز(خودشون می دونن کین!)!نمیدونین چقدر خوشحال شدم وقتی نظرتون رو دیدم!حیف که جاش نیس یکم سر به سرتون بزارم!

هفته ی دیگه امتحان فیزیک دارم.گفتم برای اولین بار در تاریخ عمرم بیام و یه امتحانو کامل بخونم و برم سر جلسه.از اول هفته شروع کردم به خوندن و دیشب خیلیییییی خوشحال بودم که تقریبا تمومش کردم.که یکی از دوستام اومد پیشم و برحسب اتفاق کتابمو نیگا کرد و گفت الهه پس چرا سوال ۵۱ من با ۵۱ تو فرق داره؟!من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم کتابو گرفتم و دیدم بــــه بـــــــه!حتی یه سوالمون هم مثه من نیست و انتشارات کتاب من (انتشارات پیام پویا) هر جوری عشقش کشیده سوالا رو چیده.ترتیب سوالا مثه همه نبود و در نتیجه هر چی من خونده بودم کشــــــــــک!نمیدونین چقدر اون لحظه حالم گرفت.دوست داشتم مدیر نالایق اون انتشاراتو تیکه پاره اش کنم....

خداییش ببینید یه بار خواستم درس بخونم و امتحان بدم این روزگار مانع میشه!اصلا قسمت نیست من بدون تقلب امتحان بدم کاریشم نمیشه کرد!

اتفاقا دیشب خواب دیدم دبیرستانی هستم و امتحان فیزیک داریم.سر چند تا سوال مونده بودم و نخود نپزا شماره ۱(ف) همه رو نوشته بود.برگمو بهش دادم که جواب ها رو واسه منم بنویسه اما مثه گیجا پاشُد و برگه جفتمونو داد دست معلم!یعنی ضد حالی خوردم که بیا و ببین!توی خواب گریم گرفت! 

این روزا توی زندگیم اتفاق جدیدی نیفتاده...زندگی همچنان داره دایره وار میگذره و ما انسانها هم به دنبالش...

چند تا عکس باحال هم داشتم که متاسفانه وقت نشد آپلودشون کنم.مرسی از دوستای گلم که نظر میزارن...تا دیداری بعد...بدرود

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:28

     |لينك مطلب

 


 

اردوی جمعه 


بازم سلام.خوبین؟ممنون از دوستانی که به یادم بودن و نظر گذاشتن.جمعه یعنی پریروز ما از طرف دانشگاه یه اردوی یه روزه به "مال آقا" رفتیم.با بچه ها خیلی خوش گذشت.اونجا یه رودخونه ی خیلی قشنگ با کلی باغ های انار داشت که هوای پاکش روح آدمو تازه می کرد.همراه با نم نم بارون.البته من و دوستانم در پی این جو گرفتگی هامون انقدر از کوه و درختا و صخره ها بالا پایین رفتیم و انقدر شیطنت کردیم و همدیگه رو خیس کردیم...که الان دارم از شدت گلو درد و بدن درد نابود میشم.دیشب هم یکم تب و لرز داشتم.امروز هم از ۸ صبح تا ۴عصر کلاس دارم و فکر کنم تا ساعت ۴ با تابوت ببرنم خوابگاه!چند تا از عکسای اردو رو براتون آوردم.اولین عکس مربوط میشه به یه جایی به نام قلعه تل.یکی از روستاهای خوزستانه که یه قلعه ی تاریخی مربوط به عهد قاجار داره.یه چیزی بگم بخندید؟من و دوستام با کلی مشقت از تپه ای که قلغه روش بود بالا رفتیم و چند بار لیز خوردیم و وقتی رسیدیم بالا دیدیم یه راه پله ای داره که همه از اون طرف دارن میان بالا!حاااااااالمون گرفــــــــــــــــــــــــــت!

قلعه تل

عکس بعدی مربوط میشه به همون مال آقا کنار رودخونه و توی باغ های انار.راستی جاتون خالی یه انار  سرخ خیلی خوشمزه چیدم و خوردم!(صاحبش راضی بود ها!)

آخرین عکس هم که جالبترین عکسمه مال یه کوهه که بطور طبیعی به شکل یه طاق هست و از بالاش آب میچکه.یعنی تمام سقف این طاق چشمه هست و انگار از بالا دوش آّب رو باز کردی ...خیلی محشر بود...جاتون سبز

طاق آبشاری...

تا دیداری بعد بدرود

 پ.ن:من و اکثر بچه های اردو تب و لرز کردیم

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:45

     |لينك مطلب

 


 

عضو جدید کوله پشتی! 


سلام.خوبین؟ما نیستیم خوش می گذره؟!شکر خدا کسی هم دیگه ازمن خبری نمی گیره که واسه آپیدن دلگرم بشیـــــــم!خب اشکالی نداره...واسه دل خودم میام آپ می کنم!

نمیدونم دنیا از پشت شیشه های عینک چجوریه...اما کم کم باید بفهمم!یه عضو جدید احتمالا به وسایل کوله ام اضافه خواهد شد:یه جفت چشم نو موسوم به عینک!

دنیا از پشت اون شیشه ها چجوریه؟!

تموم شد دورانی که چشمای عقابی ام ازفاصله ی ۲۰ متری تقلب میگرفتن!از چند ردیف اون طرفتر نوشته های تمام برگه های امتحانی رو مثل عقاب می دیدم!چشام در این امر مهم تک بودن!

اینم بر سر بر باد رفته ها!شکر!میتونست بدتر از این هم باشه!

                                                                                                     الهه مشرق زمین



  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:21

     |لينك مطلب

 


 

هفته ی دوم 


سلام.خوبین؟بعد از یه هفته اومدم با به آپ جدید...

نمی دونم چرا توی این هفته ای که گذشت این همه اتفاقات بد برام افتاد...یه شب یه کابوس وحشتناک دیدم و توی خواب می دیدم که یه نفر داره به شدت منو می زنه.توی خوابم همش گریه می کردم که یهو از خواب پریدم و دیدم صورتم غرق اشک شده و هر کاری می کردم نمیتونستم جلوی هق هق گریمو بگیرم...خیلی وحشتناک بود...

فردای اون روز توی خوابگاه بودم.توی خوابگاه یه چاله ی بزرگ هست شبیه یه جوی بزرگ آب.نمیدونم حواسم به کجا پرت شد که یه قدم عقبی رفتم و از پشت سر پرت شدم توی اون چاله.خیلی ناجور افتادم.فکر کنید از عقب پات سر بخوره و پرت بشی...یه لحظه فکر کردم کمرم شکست.نمیتونستم از درد تکون بخورم.به کمک بچه ها رفتم توی اتاقمو .....الان خیلی بهتر شدم.

فکر می کنم فردا عصرش بود که یادم اومد توی سایت دانشگاه که رفتم و میلمو چک کردم...یادم رفته ایمیلمو ببندم.خیلی اعصابم خورد شد...گفتم اگه دست آدم ناجوری بیفته میتونه ایمیل هامو بخونه و از طرفم جواب بده!البته بعضی از دوستام میگفتن ناراحت نباش سیو نمیشه و از این حرفا منم دلم خوش بود که حتما سیو نشده اما بعدا که رفتم چک کردم دیدم که نه تنها یه نفر خوندش بلکه بعضی از ایمیل هامم پاک کرده و ..... اینم از این.4_11_10.gif

چهارشنبه شب اومدیم یکم با هم اتاقیا خوش بگذرونیم و حرف بزنیم و ... . یکم خوراکی و میوه و چایی و لواشک هم آوردیم که از شانس بد من...لواشک من فاسد شده بود و من نفهمیدم و تا آخرشو خوردم.اتفاقا اصلا هم مزه اش عوض نشده بود که من بتونم تشخیص بدم فاسد شده!تا آخرشو با کمال میل خوردم و نیم ساعت بعدش...ای داد بیداد...حالت تهوع شدید با سرگیجه گرفتم و خلاصه مسموم شدمو ....

البته خاطرات خوب هم داشتم مثه جشن تولد نسیم که خیلی بهمون خوش گذشت!کلی براش بزن و بکوب کردیم...!

پ.ن1:خدا بخواد اعتراض هامون داره به یه جایی میرسه!انگار نفرات اضافی خوابگاه رو براشون یه خوابگاه جدید گرفتن

پ.ن2:دلم بدجوری هوای دوستان قدیمیو کرده...لعنت به گذشت زمان که عین یه اسید قوی همه چیو از بین می بره.

پ.ن3: سه نقطه...

به یادتونم...به یادم باشین...الهه مشرق زمین

  نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:2

     |لينك مطلب

 


 

آغاز مهر و شروع بی مهری ها... 


یه سلام دوباره به همه ی دوستان.دوستان خوب خوب خوبم.حالتون احوالتون؟

یکشنبه بود که رفتم دانشگا.یعنی مجبور شدم برم.دانشگا برخلاف چیزی که انتظار داشتم شلوغ بود!اما چشمتون روز بد نبینه...همین که رفتم خابگاه(اسم خوابگاه که میاد بغضم میگیره...انگار بگم شکنجه گاه بهتره...) اونجا دیدم که ظرفیت های دانشگاه خیلی زیاد شده و اتاق ها در حال انفجار اند.اتاق های 8 نفره شدن 10یا12 نفره.یعنی توی همون محیط تنگی که 8 نفر بودن 4 نفر یا دو نفر اضافه شده.اتاق من بطور استاندارد 4 نفره اس که یه تخت 2 نفره هم چند سالیه اونجا هست و به عبارتی میشه گفت 6 نفره اس.این ترم که رفتم دیدم اتاق های 6 نفره رو 7 یا 8 نفره کردن بدون اینکه تخت و کمد اضافه کنن.یعنی دانشجوهای بدبختو میخوابونن کف اتاق.اتاق ما 12 متره فکر کنین توی 12 متر 7 نفر ادم میخوابن.تازه خیلی از اتاقهای 12متری شدن8 نفره.حتی توی خوابگاه های دانشجوهای ارشد هم ترم اولی ها رو جا دادن.وقتی اینا رو می تایپم سرم درد می گیره از عصبانیت.تازه هنوز همه اینا قابل تحمل میشه وقتی بدونین سالن مطالعه ی بلوک ها رو هم میز و صندلیاشونو برداشتن و همشو موکت کردن واسه دانشجوهایی بدبخـــــــــــــــــــــــــــــــــــت .خلاصه سالن مطالعه هم خالی شد و شد یه جا برای اسکان دانشجوها.تنها امیدمون به اتاق تلویزیون بود که رفتیم و دیدیم تقریبا 10 نفر هم اونجا اسکان داده شدن.تصور کنین تمام این افراد که نزدیک500 نفر میشن روی زمین میخوابن بدون تخت و کمد و هیچ گونه امکان رفاهی.مجتمع خوابگاهی ما نزدیک به 3000نفر دانشجو داره و باید از نظر امکانات رفاهی در اوج باشیم اما.........

یکی از دوستام دانشگاه تهران قبول شده بود.وقتی باهاش صحبت کردم گفتش که اتاق ما 24 متره واسه6 نفر با تلویزیون...کامپیوتر و اینترنت پر سرعت شبانه روزی.اون وقت بود که یکم به کلمه تبعیض فکر کردم...توی خوابگاه همه از این وضع می نالیدن...دانشجوهای جدید که گریه کارشون شده بود...ترم بالایی ها و ارشد ها هم اگه گریه نمیکردن در حال فحش دادن به زمین و زمان و دولت بودن.از همه بدتر مستخدما بودن که کارشون خیلی زیاد شده بود و ... . خلاصه هیشکی از این وضعیت افتضاح راضی نبود . بچه ها داشتن برنامه ی تحصن رو می ریختن که نمی دونم کی خبرش به رییس دانشگاه رسید و اومد تا قبل از اینکه بچه ها شورش کنن بیاد و با همه حرف بزنه.جالب اینجا بود که در حالی که خونسر لبخند میزد میگفت که شماها بجای اینکه از ما تشکر کنین که اینا رو اسکان دادیم اینطوری برخورد میکنین؟!و در واقع ما دانشجوها متهم شدیم که قدر نشناسیم!!!نمیدونم شاید هم واقعا قدر نشناسیم...بخاطر فضای باز اتاقها...بخاطر غذاهای کاملا پخته که ادم از خوردنشون دلدرد نمی گیره ...بخاطر نور خیلی کافی اتاقها... بخاطر تلویزیون های متعدد ... بخاطر اینترنت !!! یا بخاطر پله برقی ای که سالهاست قولشو دادین؟آخه آدم هایی که اسم خودتون رو مسئول می زارین...یه لحظه با خودتون فکر کردین دارین چه بلایی سر دخترای مردم میارین؟یه لحظه خواب آسوده داشتین اگه دختر خودتون توی همچین خوابگاهی بود؟شماها روتون میشه اسم خودتونو انسان بزارین؟بجای معذرت خواهی میاین میگین باید ازتون تشکر هم بکنیم؟ما که ازتون نمی گذریم امیدوارم خدا هم ازتون نگذره که اینطور حق الناس رو زیر پاهاتون له می کنید.دلمون خوشه دانشگاه چمران جزو 5 دانشگاه مادره وگرنه احتمالا مجبورمون میکردن زمینای خوابگاه رو هم تمییز کنیم.گرچه اینم بعید نیس چون مستخدما هم میخوان اعتصاب کنن.خلاصه خبر خوبی از اهواز ندارم.هیچ جایی اونجا واسه درس خوندن وجود نداره.

پی نوشت۱:دلم واسه دوست 8 ساله عزیزم تنگ شده...انگار 8ساله ندیدمش...ای کاش یه غول چراغ جادو داشتم که آرزومو بر آورده میکرد!!!

پی نوشت۲:امروز دو تا مسابقه ی بسکت داریم صبح و عصر.فردا ساعت ۵ایشالله راه می افتم واسه اهواز.از ۸ صبح تا ۶عصر یه ضرب کلاس دارم

نظرتونو واسم بزارین...نظرتون واسم مهمه.به امید دیداری دوباره خدانگهدار

  نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:13

     |لينك مطلب

 


 


 

Design by: Webnevesht