تبليغاتX
الهه مشرق زمين

 

 
...دو آکواریوم
...دو ماهی
...دو سوی شیشه
...من و تو...
*وب نوشت *
*صدرا شيمي*
*توحيد نامه*
*صداي بال فرشتگان*
*آفتاب شب*
*TOY*
*مجرم عشق*
*دزنوا*
*کهکشان صورتی*
*مهدی کینگ*
* فرما تو دزفیل*
*آرون شید*
*خلوت خلود*
*دزفول در یک نگاه*
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385


 

صفحه نخست  | آرشیو  |  درباره من  |  ایمیل من

 
بعد از سه هفته ی سخت... 


سلام.خوبین؟مدتها بود که تصمیم داشتم بیام و آپدیت کنم اما نمیدونم چرا نمی شد!فکر کنم ۳هفته ای می شد که آپ نکرده بودم.تو این سه هفته اتفاقات زیادی برام افتاد.دایره ی زندگیم یکم کج و معوج شد.امروز اومدم خونه.وای چقدر حال میکنم که توی خونه ام.حتی نون و ماست خونه رو به چلوکباب ها و مرغ های بدمزه ی دانشگاه ترجیح میدم.از اینکه کنار مامانم اینام خیلی خوشحالم.با شنیدن صدای مامانم حال میکنم!(هر کی ندونه فکر میکنه از زندان انفرادی در رفتم!!!).

فردا پنج شنبسو صبح باید برم باید برم بیرون کار دارم.عصرشم که تمرین بسکته و بعدشم ندا میاد خونمون.جمعه صبح هم آرون منو با خودش میبره کلاسش.عصرشم جشن عقد دختر عمومه.شنبه هم که عیده و با فامیلا قرار داریم اگه هوا آفتابی بود بزنیم در و دشت!به قول داداشم صفا سیتی!دارم فکر میکنم تو این سه روز من نیم ساعت وقت خالی پیدا میکنم که واسه امتحان ریاضیم بخونم یا نه.اما انگار هر چی فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم و واسه این امتحان هم فقط ۱راه میمونه.راهشم که دیگه خودتون می دونیدو نیازی به گفتنش نیس! 

راستی دانشگام اسم می نوشت واسه مشهد.منم اسممو نوشتم و فکر می کردم همین که اسم بنویسی میبرنت.اما دیدم یه کتاب رساله و یه کتاب تفسیر قرآن دادن دستمون و گفتن از اینا امتحان میدین اگه قبول شدین بهمن ماه میبریمتون.فکر کنم حداقل هزار و پونصد نفر از دانشجوها اسم نوشتن تا حالا.کلاْ پنجاه نفرو می برن.با این حساب در بهترین شرایط شانس قبولیه من سه درصده!اگه از نیمه ی پر لیوان نیگا کنیم حتما بدون شک اسمم در میاد!

از پستای طولانی خوشم نمیاد اما به ناچار مطلب هام طولانی میشه.با نظراتتون دل یه جوون بی آزار این مرز و بوم رو شاد کنید!قربون همتون...فعلا بابااااااااااااااااای

الهه مشرق زمین

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:22

     |لينك مطلب

 


 

وقتی حالت بدجور می گیره! 


سلام.همه خوبین؟و یه سلام مخصوص خدمت دو تا نخود نپزای عزیــــــــــــــــــــــز(خودشون می دونن کین!)!نمیدونین چقدر خوشحال شدم وقتی نظرتون رو دیدم!حیف که جاش نیس یکم سر به سرتون بزارم!

هفته ی دیگه امتحان فیزیک دارم.گفتم برای اولین بار در تاریخ عمرم بیام و یه امتحانو کامل بخونم و برم سر جلسه.از اول هفته شروع کردم به خوندن و دیشب خیلیییییی خوشحال بودم که تقریبا تمومش کردم.که یکی از دوستام اومد پیشم و برحسب اتفاق کتابمو نیگا کرد و گفت الهه پس چرا سوال ۵۱ من با ۵۱ تو فرق داره؟!من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم کتابو گرفتم و دیدم بــــه بـــــــه!حتی یه سوالمون هم مثه من نیست و انتشارات کتاب من (انتشارات پیام پویا) هر جوری عشقش کشیده سوالا رو چیده.ترتیب سوالا مثه همه نبود و در نتیجه هر چی من خونده بودم کشــــــــــک!نمیدونین چقدر اون لحظه حالم گرفت.دوست داشتم مدیر نالایق اون انتشاراتو تیکه پاره اش کنم....

خداییش ببینید یه بار خواستم درس بخونم و امتحان بدم این روزگار مانع میشه!اصلا قسمت نیست من بدون تقلب امتحان بدم کاریشم نمیشه کرد!

اتفاقا دیشب خواب دیدم دبیرستانی هستم و امتحان فیزیک داریم.سر چند تا سوال مونده بودم و نخود نپزا شماره ۱(ف) همه رو نوشته بود.برگمو بهش دادم که جواب ها رو واسه منم بنویسه اما مثه گیجا پاشُد و برگه جفتمونو داد دست معلم!یعنی ضد حالی خوردم که بیا و ببین!توی خواب گریم گرفت! 

این روزا توی زندگیم اتفاق جدیدی نیفتاده...زندگی همچنان داره دایره وار میگذره و ما انسانها هم به دنبالش...

چند تا عکس باحال هم داشتم که متاسفانه وقت نشد آپلودشون کنم.مرسی از دوستای گلم که نظر میزارن...تا دیداری بعد...بدرود

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:28

     |لينك مطلب

 


 

اردوی جمعه 


بازم سلام.خوبین؟ممنون از دوستانی که به یادم بودن و نظر گذاشتن.جمعه یعنی پریروز ما از طرف دانشگاه یه اردوی یه روزه به "مال آقا" رفتیم.با بچه ها خیلی خوش گذشت.اونجا یه رودخونه ی خیلی قشنگ با کلی باغ های انار داشت که هوای پاکش روح آدمو تازه می کرد.همراه با نم نم بارون.البته من و دوستانم در پی این جو گرفتگی هامون انقدر از کوه و درختا و صخره ها بالا پایین رفتیم و انقدر شیطنت کردیم و همدیگه رو خیس کردیم...که الان دارم از شدت گلو درد و بدن درد نابود میشم.دیشب هم یکم تب و لرز داشتم.امروز هم از ۸ صبح تا ۴عصر کلاس دارم و فکر کنم تا ساعت ۴ با تابوت ببرنم خوابگاه!چند تا از عکسای اردو رو براتون آوردم.اولین عکس مربوط میشه به یه جایی به نام قلعه تل.یکی از روستاهای خوزستانه که یه قلعه ی تاریخی مربوط به عهد قاجار داره.یه چیزی بگم بخندید؟من و دوستام با کلی مشقت از تپه ای که قلغه روش بود بالا رفتیم و چند بار لیز خوردیم و وقتی رسیدیم بالا دیدیم یه راه پله ای داره که همه از اون طرف دارن میان بالا!حاااااااالمون گرفــــــــــــــــــــــــــت!

قلعه تل

عکس بعدی مربوط میشه به همون مال آقا کنار رودخونه و توی باغ های انار.راستی جاتون خالی یه انار  سرخ خیلی خوشمزه چیدم و خوردم!(صاحبش راضی بود ها!)

آخرین عکس هم که جالبترین عکسمه مال یه کوهه که بطور طبیعی به شکل یه طاق هست و از بالاش آب میچکه.یعنی تمام سقف این طاق چشمه هست و انگار از بالا دوش آّب رو باز کردی ...خیلی محشر بود...جاتون سبز

طاق آبشاری...

تا دیداری بعد بدرود

 پ.ن:من و اکثر بچه های اردو تب و لرز کردیم

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:45

     |لينك مطلب

 


 

عضو جدید کوله پشتی! 


سلام.خوبین؟ما نیستیم خوش می گذره؟!شکر خدا کسی هم دیگه ازمن خبری نمی گیره که واسه آپیدن دلگرم بشیـــــــم!خب اشکالی نداره...واسه دل خودم میام آپ می کنم!

نمیدونم دنیا از پشت شیشه های عینک چجوریه...اما کم کم باید بفهمم!یه عضو جدید احتمالا به وسایل کوله ام اضافه خواهد شد:یه جفت چشم نو موسوم به عینک!

دنیا از پشت اون شیشه ها چجوریه؟!

تموم شد دورانی که چشمای عقابی ام ازفاصله ی ۲۰ متری تقلب میگرفتن!از چند ردیف اون طرفتر نوشته های تمام برگه های امتحانی رو مثل عقاب می دیدم!چشام در این امر مهم تک بودن!

اینم بر سر بر باد رفته ها!شکر!میتونست بدتر از این هم باشه!

                                                                                                     الهه مشرق زمین



  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:21

     |لينك مطلب

 


 

هفته ی دوم 


سلام.خوبین؟بعد از یه هفته اومدم با به آپ جدید...

نمی دونم چرا توی این هفته ای که گذشت این همه اتفاقات بد برام افتاد...یه شب یه کابوس وحشتناک دیدم و توی خواب می دیدم که یه نفر داره به شدت منو می زنه.توی خوابم همش گریه می کردم که یهو از خواب پریدم و دیدم صورتم غرق اشک شده و هر کاری می کردم نمیتونستم جلوی هق هق گریمو بگیرم...خیلی وحشتناک بود...

فردای اون روز توی خوابگاه بودم.توی خوابگاه یه چاله ی بزرگ هست شبیه یه جوی بزرگ آب.نمیدونم حواسم به کجا پرت شد که یه قدم عقبی رفتم و از پشت سر پرت شدم توی اون چاله.خیلی ناجور افتادم.فکر کنید از عقب پات سر بخوره و پرت بشی...یه لحظه فکر کردم کمرم شکست.نمیتونستم از درد تکون بخورم.به کمک بچه ها رفتم توی اتاقمو .....الان خیلی بهتر شدم.

فکر می کنم فردا عصرش بود که یادم اومد توی سایت دانشگاه که رفتم و میلمو چک کردم...یادم رفته ایمیلمو ببندم.خیلی اعصابم خورد شد...گفتم اگه دست آدم ناجوری بیفته میتونه ایمیل هامو بخونه و از طرفم جواب بده!البته بعضی از دوستام میگفتن ناراحت نباش سیو نمیشه و از این حرفا منم دلم خوش بود که حتما سیو نشده اما بعدا که رفتم چک کردم دیدم که نه تنها یه نفر خوندش بلکه بعضی از ایمیل هامم پاک کرده و ..... اینم از این.4_11_10.gif

چهارشنبه شب اومدیم یکم با هم اتاقیا خوش بگذرونیم و حرف بزنیم و ... . یکم خوراکی و میوه و چایی و لواشک هم آوردیم که از شانس بد من...لواشک من فاسد شده بود و من نفهمیدم و تا آخرشو خوردم.اتفاقا اصلا هم مزه اش عوض نشده بود که من بتونم تشخیص بدم فاسد شده!تا آخرشو با کمال میل خوردم و نیم ساعت بعدش...ای داد بیداد...حالت تهوع شدید با سرگیجه گرفتم و خلاصه مسموم شدمو ....

البته خاطرات خوب هم داشتم مثه جشن تولد نسیم که خیلی بهمون خوش گذشت!کلی براش بزن و بکوب کردیم...!

پ.ن1:خدا بخواد اعتراض هامون داره به یه جایی میرسه!انگار نفرات اضافی خوابگاه رو براشون یه خوابگاه جدید گرفتن

پ.ن2:دلم بدجوری هوای دوستان قدیمیو کرده...لعنت به گذشت زمان که عین یه اسید قوی همه چیو از بین می بره.

پ.ن3: سه نقطه...

به یادتونم...به یادم باشین...الهه مشرق زمین

  نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:2

     |لينك مطلب

 


 


 

Design by: Webnevesht