سلام.همه خوبین؟و یه سلام مخصوص خدمت دو تا نخود نپزای عزیــــــــــــــــــــــز(خودشون می دونن کین!)!نمیدونین چقدر خوشحال شدم وقتی نظرتون رو دیدم!حیف که جاش نیس یکم سر به سرتون بزارم!
هفته ی دیگه امتحان فیزیک دارم.گفتم برای اولین بار در تاریخ عمرم بیام و یه امتحانو کامل بخونم و برم سر جلسه.از اول هفته شروع کردم به خوندن و دیشب خیلیییییی خوشحال بودم که تقریبا تمومش کردم.که یکی از دوستام اومد پیشم و برحسب اتفاق کتابمو نیگا کرد و گفت الهه پس چرا سوال ۵۱ من با ۵۱ تو فرق داره؟!من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم کتابو گرفتم و دیدم بــــه بـــــــه!حتی یه سوالمون هم مثه من نیست و انتشارات کتاب من (انتشارات پیام پویا) هر جوری عشقش کشیده سوالا رو چیده.ترتیب سوالا مثه همه نبود و در نتیجه هر چی من خونده بودم کشــــــــــک!نمیدونین چقدر اون لحظه حالم گرفت.دوست داشتم مدیر نالایق اون انتشاراتو تیکه پاره اش کنم....
خداییش ببینید یه بار خواستم درس بخونم و امتحان بدم این روزگار مانع میشه!اصلا قسمت نیست من بدون تقلب امتحان بدم کاریشم نمیشه کرد!
اتفاقا دیشب خواب دیدم دبیرستانی هستم و امتحان فیزیک داریم.سر چند تا سوال مونده بودم و نخود نپزا شماره ۱(ف) همه رو نوشته بود.برگمو بهش دادم که جواب ها رو واسه منم بنویسه اما مثه گیجا پاشُد و برگه جفتمونو داد دست معلم!یعنی ضد حالی خوردم که بیا و ببین!توی خواب گریم گرفت!
این روزا توی زندگیم اتفاق جدیدی نیفتاده...زندگی همچنان داره دایره وار میگذره و ما انسانها هم به دنبالش...
چند تا عکس باحال هم داشتم که متاسفانه وقت نشد آپلودشون کنم.مرسی از دوستای گلم که نظر میزارن...تا دیداری بعد...بدرود
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:28
|
لينك مطلب