تبليغاتX
< الهه مشرق زمين
امروز کنکور دادم

اصلا راضی نیستم

برام دعا کنید

.....................

افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااح

هر چی خدا بخواد

فعلا بای



لينك ثابت نوشته شده جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:47 توسط :الهه شرق:

سلام خوبین؟

چه خبرا؟

حال و احوالتون چه طوره؟

ما هم خووووووووووووب و خوش و سلامت.....

"توی" حرف قشنگی میزد...میگفت وقتی این همه اشتباه وجود داره که ما میتونیم مرتکب بشیم چرا باید اون قبلی ها رو تکرار کنیم!

بیخیلی.الان کافی نتم.با دوستم از سر راه امتحان اومدم. برای من و دوستام دعا کنید که همین سال اولی شرمون کم بشه رامونو بگیریم بریم دانشگاه نمونیم پشت کنکور. باشه؟؟؟؟

دوستتون دارم. مرسی که نظر دادین و فراموشم نکردین.بازم منتظر نظر همه شما عزیزا هستم.دوستتون دارم.الهه ی مشرق زمین....



لينك ثابت نوشته شده پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 توسط :الهه شرق:

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوفییییییییییییییین

الان ساعت ۵ صبحه و من و بهار از عروسی اومدیم و داریم میگیم و میخندیم!

جای شما خالی..............خصوصا ندااااااااا

عیدتون مبارک

تولدم هم مبارک

بهار  میگه عیدتون مبارک دمبتونم سه چارک

الهه==

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دعا یادتون نره ...بای



لينك ثابت نوشته شده یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 3:44 توسط :الهه شرق:

اول دبستان

دوم دبستان

سوم دبستان

چهارم دبستان

پنجم دبستان

اول راهنمايي

دوم راهنمايي

سوم راهنمايي

اول دبيرستان

دوم دبيرستان

سوم دبيرستان

پيش دانشگاهي

--------------------

خانم..خانم هي

-بله؟بفرماييد

-خانوم رسيدي ايستگاه آخر...لطفا پياده شيد

- نه آقا اشتباه مي كنيد...هنوز مونده

-اشتباه نميكنم خانوم...به بليطتون نيگا كنين

(اِ اِ ...راس ميگفت رسيده بودم ايستگاه آخر! ولي من كه دوس نداشتم پياده بشم.)

-آقا ميشه پياده نشم؟

-نه نميشه.پياده شو وقت ما رو هم نگيرو

-ولي من نميخوام برم

-گفتم نميشه... اين واگن آخر به كسي وفا نكرده.بلند شو كه كسايي ديگه بايد بيان داخل.

(ملتمسانه نيگاش كرم)

-آقا حداقل ميزارين فقط چند لحظه به واگن هاي قبلي برگردم ؟

-هر كاري داري زودتر

تند تند مي دويدم.خدايا من 12 سال اينجا بودم...اين ميخواد منو كجا بفرسته؟به اطرافم نيگا كردم.توي اتاقك ها رو ميديدم ولي نميتونستم وارد بشم.واي خانوم اشرفي رو با اون صورت نورانيش ميديم.معلم سوم ابتدايي من بود.چقدر دوس داشتم كه ميشد برم و دستاشو ببوسم.تو يكي از اتاقك ها آقاي باهري رو ديدم كه هر چي سعي كردم منو ببينه نميشد.انگار يه رويا بود!جلوتر رفتم...اِ اِ اينم سارا-ِ!رفتم جلوتر...واي ساناز داره كتاب علومشو به سيخ ميكشه و بچه هاي اول راهنمايي الف از درخت توت كشيدن بالا...

انقدر دوست داشتم فقط يه بار ديگه از اون توت ها بچينم!ولي همش يه خيال بود...

-خانم چقدر معطل ميكني؟بيا اسبابتو جمع كن و پياده شو...ما ديگه براي تو جا نداريم.

كوله پشتي مو برداشتم.به بيرون قطار نيگا كردم.واي خدا اينجا چرا اينقدر تاريك و درهم  برهم و مبهم بود؟مثه يه شب از جنگل انبوه با درختاي سر به فلك كشيده.پر از گرگ...

منو بيرون انداخت...

قطار داشت راه مي افتاد...توي كوله پشتيمو نگاه كردم.همه چي سر جاش بودبجز يه چيز...نوجوونيم...من نوجوونيمو جا گذاشته بودم...

داد زدم...آقاااااااااااااااااااا...هي آقاااااااااااا...واسا من نوجوونيم رو جا گذاشتم...آقااااااااا

شروع كردم به دويدن...هيچ چيز نميدم.كوله ام يه دستم بود و چادرم يه دست ديگه...كفشم مدام لاي سنگا گير مي كرد...ولي من فقط مي دويدمو هيچي نميدم...نه!مثه اينكه آقاهه رفت و بهش نرسيدم.

نشستم رو زمين...

دينگ دينگ

اس ام اس اومد:

تولد 18 سالگيتو پيشاپيش بهت تبريك ميگم عزيزم

بلند شدم و گوشيمو تا جايي كه قدرت داشتم پرت كردم.

اين تازه ابتداي راه بود...

------------------------

چند روز پيش روي تابلوي مدرسه هر كي رفت و يه شعر يادگاري گرفت منم اينو نوشتم:

بارون...كه مي باره....

تو رو ياد من مياره

منتظر ... ميشينم...تا تو برگردي... دوباره

پي نوشت: دلم برا بهار جونم  شده انقدر==< (.)

چه پست بلند بالايي شد.فعلا

یه عکس قشنگ براتون آوردم:

 



لينك ثابت نوشته شده پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:3 توسط :الهه شرق:

و شيطان گفت

-چون كار تمام شود-

همانا خداوند به شما وعده ي حق داد

ومن هم به شما وعده دادم

و خلاف آن عمل كردم

مرا بر شما هيچ تسلطي نبود

جز اينكه شما را دعوت كردم

و شما مرا پاسخ داديد

پس مرا سرزنش نكنيد

و خود را سرزنش كنيد

نه من فرياد رس شمايم

ونه شما  فرياد رس من...

من به اينكه شما مرا شريك ميگرفتيد...ازقبل كافر بودم.

قطعا براي ظالمان عذاب دردناكي است...

ابراهيم.22

پ.ن: امروز فهميدم يكي از دوستاي خيلي خوبم فوت كرده. خيلي شوكه شدم...17 سالش بود.درساش عالي بود.تراز كانون6500 به بالا.هنوزم نميتونم باور كنم كه فوت كرده. ناكام رفت

فعلاً ... الهه مشرق زمين



لينك ثابت نوشته شده پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:43 توسط :الهه شرق:

سلام

بازم اومدم

آپیدم که بگم

هستم!

پ.ن : ب .ی. و . ت. ک. ن .و . ل. و . ژ . ی

 



لينك ثابت نوشته شده شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:27 توسط :الهه شرق:

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسن

و علی اصحاب الحسین




لينك ثابت نوشته شده شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:9 توسط :الهه شرق:

سلام. خوبين؟

پاييز تموم شد . يه فصل قشنگ رو پشت سر گذاشتيم. و با يلدا رفتيم به استقبال زمستون سرد...

دوباره زمستون شد و دوباره خاطرات زمستوني من برام تكرار ميشه.دوباره قلبم تند تند ميزنه و ...

***

-          عروسي دختر عموم بود ... يه عروسي تشريفاتي و پر از تجمل. خوش گذشت

-          كنكور ...

-          آينده

-         

-          نميخوام بهارم بشه مثه زمستون پارسالم

***

بهم گفت پدربزرگم سرطان داره... بهش گفتم نميفهمم چرا خدا انقدر ما آدما رو آزمايش ميكنه. بهش گفتم مگه يه دختر 17 ساله چقدر توان داره؟ بهش گفتم ناراحت نباشه ... براش اين آيه رو خوندم:

" و عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم" . اونم معنيشو برام خوند . فكر كنم يكم آرومتر شده بود.

امروز شنيدم پدربزرگش هم رفت دنبال پسرش. رفت دنبال پدر بهار...

 

پ.ن1: خدايا ازت يه خواهشي دارم... بزار قرار من و بهار سر جاش بمونه ... شما هم برامون دعا كنيد... براي من و همه ي دوستام...

پ.ن2:

چرا از مرگ ميترسيد؟

چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟

مگر آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد؟

مپنداريد بوم نا اميدي باز

                           به بام خاطر من ميكند پرواز

                                                            .........

                                                                                     فريدون مشيري...

***

منتظرتونم ... منتظرم باشيد ... برمي گردم ... الهه مشرق زمين

 



لينك ثابت نوشته شده یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:49 توسط :الهه شرق:

سلام. خوبين؟ احوالات شما؟

اول معذرت خواهي ميكنم بخاطر اينكه سه هفته نبودم و آپ نكردم و دوم تشكر ميكنم از شما دوستاي گلم كه بهم لطف دارين و كامنت گذاشتين.

حالا بريم سر اصل مطلب: دندون عقلمو جراحي كردم      .به قول داداشم همين يه خورده عقلم كه داشتم از دست دادم!

هيشكي منو دوست نداره      !!!. بعد از جراحي دندونم كه اومدم خونه داداشم بهم ميگه الهه دستتو از رو صورتت بردار تا يكم به لپ باد كرده ات بخنديم. بعد من با اشاره به اون داداشم گفتم پاشو برو بزنش كه ديدم.... اون هم داره بهم ميگه منم ميخوام به صورتت بخندم ! خلاصه كلا خانواده كار و زندگيشونو ول كرده بودن به امون خدا و.اومده بودن تا به صورت من بيچاره هم كه حرف زدن برام ممنوع بود بخندن!

نتيجه اخلاقي : همدردي با دندان درد ندا.

نتيجه احساسي: ايييييييييين  جمله ي منه :" دوستت دارم خيلي زياد"

***

پ.ن1: اگه ديدين زياد پرت و پلا مي نويسم به دل نگيريد اثرات كنكوره!

پ.ن2:ديدي چه زود يه سال گذشت؟

پ.ن 3 : مطلبي داشتم با عنوان " آنجا ايران است... اينجا خوزستان... " اگه وقت كردم حتما ميذارمش. خيلي جالبه. مربوطه به قتل هاي زنجيره اي كارونه كه در ماه آخر جسد 4 نفر پيدا شده. همينطور مربوط به قتل سه نفر از بيماران و عيادت كنندگاني كه توي يكي از بيمارستانهاي دزفول بودن. اونها توسط افراد مسلحي كه به بيمارستان حمله كردن كشته شدن. واقعا چرا؟ ؟ ؟ سعي مي كنم كه مطلب كاملشو براتون بزارم.

***

آخ مثه اينكه اين بارم زياد حرف زدم. ببخشيد.بازم پيشتون ميام. برام دعا كنيد...محتاجم به دعاي خير همه شما.موفق باشيد... الهه مشرق زمين



لينك ثابت نوشته شده پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:7 توسط :الهه شرق:

دكترقيصرامين پورشاعرمعاصرايران واهل خوزستان درگذشت.

اين واقعه غم انگيزرابه جامعه شاعران ايران زمين تسليت عرض ميكنم.

 

جام جم آنلاين: قيصر امين پور، شاعر نامدار معاصر ايران ، بامداد روز سه شنبه در 48 سالگي در بيمارستان دي تهران درگذشت.

به گزارش خبرنگار ما، ابراهيم زاهدي مطلق، با اعلام اين خبر گفت امين پور بر اثر مشكلات كبد و كليه و بيماري هاي ناشي از تصادف سال 1378 در شمال ايران همواره طي اين سال ها رنج مي برد.
وي افزود: براي درمان بيماري حتي به خارج از كشور اعزام شده بود.
قيصر امين پور متولد دوم ارديبهشت 1338 در گتوند  (خوزستان)، تحصيل را در مكتبخانه آغاز كرد و پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در شهرستان گتوند، راهي دزفول شد.
دوران راهنمايي و دبيرستان را نيز در اين شهر به پايان رساند و پس از پذيرفته شدن در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران در سال 1357 راهي پايتخت شد.

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد  ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

خاطرات خیس - قیصر امین پور

پیش چشم تو - قیصر امین پور


طرحی برای صلح(3)– قیصر امین پور


معنای زندگی – قیصر امین پور


شعر ناگفته – قیصر امین پور

راه نا تمام - قیصر امین پور

قیصر امین پور درگذشت

همزاد عاشقان جهان(3) – قیصر امین پور

گاهشمار زندگي و آثار قيصر امين‏پور



لينك ثابت نوشته شده چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:48 توسط :الهه شرق:

يه سلام گرم خدمت همه ي دوستاي گلم. واقعا تشكر ميكنم از اينكه در اين مدت (تقريبا يه ماه) كه من نبودم اومدين و نظر دادين . لطف همتونو جبران ميكنم.

خبر هم كه... فقط خبر كنكور! همش استرس... ديگه گاهي احساس ميكنم اين كنكور خيلي از روابط دوستانه رو كمرنگ كرده و هر چند روز يه بار كه با يكي از دوستا تناس ميگيريم همش بايد مواظب باشيم كه از چند دقيقه بيشتر وقتشو نگيريم تا مزاحم درس خوندنش نشيم.90% مكالمه مون هم درباره برنامه ريزي درسي و ازمون هاي سنجش و كانون و .. است. ولي به نظر من عليرغم همه فشار ها و استرس هايي كه به يه نفر وارد ميشه ... ولي يه نتيجه مثبت براي آدم داره و اون هم اينه كه زندگيش به شدت هدفمند ميشه و وقت براش حكم طلا داره .بالاخره يه ساله ... دير يا زود ميگذره. ان شا الله كه من سعي خودمو ميكنم تا بتونم رشته مورد علاقمو از دانشگاه تهران بيارم. از شما هم التماس دعا دارم براي خودم و تمام دوستاي كنكوريم.

چقدر زمان زود ميگذره.... چقدر سريح! من از اول راهنماييم تا امسال كه پيش دانشگاهي ام توي يك مدرسه تحصيل كرده ام و هر سال فقط كلاس هامون جابجا شده. الان كه به اون روزها فكر ميكنم  ميبينم انقدر سريع همه چي گذشت و تموم شد كه انگار بين اون سالها و الان هيچ فاصله اي نبوده! الان كه ورودي هاي جديد راهنمايي ها رو ميبينم ناخودآگاه ياد اولين روزي مي افتم كه وارد اين مدرسه شدم... هستي اومد پيشم و گفت: ببخشيد دختر خانوم ميشه با شما دوست بشم؟ منم با كمال ميل قبول كردم چون اونجا هيچ دوستي نداشتم... سه سال راهنمايي رو با ندا پشت يه ميز بودم و .............

بهتره بي خيال بشم چون گفتن اين حرفا هيچ وقت تموم نميشه!

چند تا دوست وبلاگ نويس خوب هم دارم كه اونها هم مثل من كنكوري اند(الهه و TOY و فرهاد تبسم و دوستاي خوب كنكوري ايگه ام ) . ميخوام چند تا از نكات برنامه ريزي تحصيلي رو كه خيلي هم موثرند بهشون پيشنهاد كنم . اونا رو توي ادامه مطلبم گذاشتم.

" و عسي اَن تكرَهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم"

خيلي دوستتون دارم. برام دعا كنيد . فعلا خدانگهدار

فکر میکنم آخر کارم مثه تصویر زیر روشن باشه اگه خدا بخواد......

طلوع خورشيد در قطب


ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:54 توسط :الهه شرق:



لينك ثابت نوشته شده شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:19 توسط :الهه شرق:

سلام سلام سلام.خوبين؟

يه خبر توپ: دارم ميرم مسافرت...... به سرزمين آخرت!

ان شا الله فردا صبح زود از دزفول راه مي افتيم و مقصدمون هم شهراي زياديه. خمين ... تهران....قزوين.... اردبيل و سرعين و .........

خلاصه...برا همتون هم سوغات ميارم. چمداني صفا...كوله باري از محبت... دريايي عشق. ببينين من چقدر دست و دل بازم! ديگه خلاصه اگه هم دلتون برام خيلي تنگ شد و داشتين از دوري و دلتنگي من پس مي افتادين٬ زياد گريه نكنيد قول ميدم زود برگردم.

پ.ن1: تسليت ميگم به دوست خوبم آذين و اميدوارم كه هيچوقت ناراحت نباشه و اين غم آخرش باشه.

پ.ن2:پنج شنبه جشن عروسي خاله ام بود. حالشو برديم!

پ.ن3: به كلاس ها نميرسم... از بچه ها خيلي عقب ميمونم.

پ.ن4:تا نگاه ميكني... وقت رفتن است... باز هم همان حكايت هميشگي

فعلا...الهه مشرق زمين



لينك ثابت نوشته شده شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:12 توسط :الهه شرق:

بخوان

بخوان به نام پروردگارت كه همه را آفريد

آن خداييكه انسان را از خون بسته آفريد٬بخوان قرآن را و پروردگار تو كريمترين كريمان است

.

.

.

متن هاي زيادي نوشتم...نوشتم و پاره كردم...احساس مي كردم هيچ كدومشون نميتونه همچين واقعه بزرگي رو در بر بگيره.

"كتابٌ مرقوم" : كتابي نوشته شده

نوشتن سخته........اونم درمورد قرآن......در مورد شب بعثت پيامبر......واقعا سخته

 

پ.ن 1: مقاله ام با عنوان "اعجاز علمي قرآن در رابطه با علم فيزيك" مرحله اول داوري پذيرفته شد. باهام تماس گرفتن تا دوباره روش كار كنم و كاملترش كنم....برام دعا كنيد.

پ.ن2: احساس مي كنم تبديل شدم به يه زنبور بي عسل. يه زنبور بي عسل!

پ.ن3: اينجا چقدر شولوغ پولوغه! همه برادر خواهرام با بچه هاشون اومدن خونمون. همين الانم كه دارم اينا رو ميتايپم مهديو محمد اومدن و يكي كوبيدن تو كمرم و رفتن! اي خدااااااااا!



لينك ثابت نوشته شده شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 7:8 توسط :الهه شرق: